![]() |
![]() |
|
| بخوان قُل اَعوذُ بربّ الفَلَق ، که این سرخی از خون فرزند رسول خدا ، حسین بن علی (ع) رنگ گرفته است. |
|
این کودکی که از خیمه گاه زنان ـ چون تیری از چله کمان ـ گریخته و به سوی امام و عموی خویش حسین (ع) می دود، " عبدالله " نام دارد؛ " عبدالله بن حسن ".
او که از ابتدای کارزار، از پشت پرچین کودکی، نظاره گر صحنه بوده است، با به خاک افتادن هر شهید، پا بر زمین کوبیده و بهانهء میدان گرفته است؛ امّا بزرگترها و بخصوص عمه اش زینب (س)، هر بار به علقه ای مادرانه و عاطفه ای ملتمسانه، راه را بر او بسته اند و او را پای بند خیمه کرده اند.
اکنون درست در لحظهء نهایی و تنهایی امام، در لحظه ای که پیادگان لشکر شمر، امام بی یاور را دوره کرده اند، او هم تاب از کف داده است؛ ریسمان همهء علقه ها بریده و روانه میدان شده است. امام از آن سو فریاد می زند:" خواهرم ! نگاه دار این یادگار برادر را". و زینب (س)، چندین و چندگام، تا انتهای حریم خیمه ها به دنبال او می دود، امّا شیر از قفس گریخته را به چنگ نمی آورد. "عبدالله" در دریای دشمن غوطه می خورد تا خود را به مرجان امام برساند؛ گوهر بی نظیر خویش را ، عاشقانه در آغوش می فشاند و رو به دشمن فریاد می زند : ـ " بخدا قسم نمی گذارم امام و عمویم را بکشید". نور ادب و عشق و معرفت این کودک، لحظه ای چشم دشمنان را خیره می سازد ، امّا آنان بلافاصله، دست قساوت را سایه بان چشم می کنند و بر حسین(ع) که اکنون به سپری از نهال نورسته، آراسته است ، هجوم می برند. "عبدالله" ، در مقابل فرود اولین شمشیر، دست کوچکش را سپر می کند و شمشیر قساوت، این شاخهء ظریف را آنچنان می نوازد، که بازو تنها به پوستی آویخته می ماند. عبدالله عارفانه فریاد می زند: عمو!....و خود را جمع تر در آغوش امام می فشارد. امام (ع)، او را به صبر توصیه می کند و به بهشت بشارت می دهد. شمشیرها یکی پس از دیگری فرود می آید و گلبرگهای غنچه اب بسته را، شرحه شرحه بر زمین می ریزد و آنقدر دل بهاری امام (ع) ، از این هجوم بی رحم پاییز، به درد می آید که لب به نفرینی چنین می گشاید: خدایا! باران آسمان و برکات زمین را از اینان دریغ مکن!
استاد سیّد مهدی شجاعی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/04ساعت 2:46 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/22ساعت 11:51 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
||||
|
با حقيقت بايد زيست. امّا واقعيت را تنها بايد دانست: اين گونه است كه انسان، از تنهائى خويش، رهايى مى يابد و به ميراث راستين خويش كه "خودآگاهى" و "خداآگاهى" است نائل مى شود: وفادارى و بر سر پيمان پايدار ماندن، در شوق زندگى "شاهد" بودن و در ذوق مرگ "شهيد" گشتن؛ و در "مرگْ آگاهى" همه شهادت شدن: آگاهى و رهايى! زيباترين هنر، به زيبايى و شيرينى مردن است: با سرافرازى زيستن و با سربلندى مردن، خون دل خويش را در راه نور و معرفت و پيوستگى، براى خدا، به جهاد برخاستن و خود را فداى هدف ـ و نه هوى ـ كردن و بر آستانه خدا آبرومندانه رسيدن؛ و اين همه يعنى: هنر مردان خدا! به شيرينى و زيبايى مردن هنرمندانه ترين عملى است كه يك نفر، در تمام ابعاد هستى خويش، مى تواند به آن دست يابد. مرگْ باورى و مرگْ آگاهى، گشاده ترين چشمانى است كه مى تواند ـ چونان پنجره اى باز، چهره در چهره ى خداى كرامت و عزت و كبريا ـ رو در روى بيدارى و معرفت و آگاهى، بازگشاده مى شود... از اين نگاه انسان به آن جا مى رسد كه "استقامت" و "يكتايى"، حتمى ترين نتيجه آن خواهد شد، و بى باكى و جسارت و نترسى، دستاوردِ آشرافى خواهد بود كه از اين رهگذر ـ در مسير وانهادن ها و فرارفتن ها ـ حاصل مى آيد. تا آن جا كه هيچ چيز، در برابر غيرت اراده و همّت تصميم، طاقت ماندن نمى يابد و منطق پايدارْ انسان هاى مؤمن را ـ به هيچ روى ـ نمى تواند به تزلزل درافكند: قُلْ لَنْ يُصيبُنا اِلّا ما كَتَبَ اللهُ لَنا؛ هُوَ مَوْلينا وَ عَلي اللهِ فَلْيَتَوَكّل المُؤمِنُونَ قُل هَل تَرَبّصُونَ بنا اِلّا اِحْدَي الحُسْنَيَيْن؟ (سوره توبه، آيه هاي 51 ، 52) بگو هيچ مصيبتى به ما روى نخواهد آورد، مگر اين كه خدا براى ما مقرر كرده باشد؛ مولاى ما اوست و بر خدا است كه انسان هاى مؤمن، توكّل مى كنند. بگو چه خيال كرده ايد؟ مگر جز اين است كه يكى از دو زيبايى (شهادت يا پيروزى) نصيب ما خواهد شد؟ بدون چنين ديدگاهى نمى شود كه در مدار جاذبهء عمومى عشق، استقرار يافت و بر جادهء جهان ـ كه همان مدار عشق است ـ مستقيم و متكامل، دست و پا گم كرده، جوشان، تپان، طوفان خيز، شكافان و پرده در را تا نهايت يافت و به سامان رسيد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/06ساعت 3:18 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
همان خونى كه در رگهاى حسين مى دويد، در رگهاى حسن، نيز بود. آن، در زمان شمشير، شمشير برآورد؛ و اين، در وقت تدبير، تدبير. حكمت، يكى بود. امّا تجلى آن ـ در دو جاى ـ دو چيز: حكمت شمشير و حكمت تدبير. تا وقتى كه امام حسن مجتبى (ع) بود، زعامت و امامت حسين و عباس و سايرين را، بر عهده داشت. اختلاف در موضع دو برادر نبود. بل، كه اختلافى اگر بود، در موضع پدر و پسر ـمعاويه و يزيد ـ بود. و حسن نيز، اگر بود ـ در برابر يزيد ـ قطعاً همان راهى را مى رفت، كه حسين رفت... و اين مواضع صريح، صبورانه، مردانه و متهوّرانهء امام مجتبى(ع) ـ سبط اكبر رسول خدا(ص)ـ در برابر معاويه است كه مى گفت: لَوْ آثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْل الْقِبلَةِ لَبَدَأتُ بِقِتالِكَ، فَاِنّي تَرَكْتُكَ لِصَلاحَ الاُمّةِ وَ حِقنِ دِمائِها.* اگر مى خواستم در ميان اهل قبله، شمشير بر كشم، اوّل از همه با تو مى جنگيدم.من كه دست از تو برداشتم، براى مصلحت و تدبير امّت و پيشگيرى از خونريزى و جنگ داخلى بود. *مُغامس بن داغِر الحلي، شاعر شيعى عرب، در سده نهم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/04ساعت 11:41 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
در منطق و نگاه انسان های عاشورایی، منطقهء عملیاتی نینوا؛ هرجا و هرمکانی را فرا می گیرد. اهالی نینوا سازماندهی تاریخی عاشورا،و توسعه جغرافیایی کربلا را، باهم دارند: تکیه داده بر ذوالجلال سوار بر ذوالجناح مردِ میدان داریِ دل و دین و دنیا سرمست و سبک ساز و خوش عنان دل در غمزهء "لافتی" و دست بر قبضهء "ذوالفقار" تیغ برگشاده، و پای در رکاب غیرت نهاده، بر سر قرارگاه کربلا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/02ساعت 8:40 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
گوش کن قافله سالار چه می خواند : وَ لَمّا تَوَجّهَ تِلقاءَ مَدیَنَ قالَ عَسی رَبّی اَن یَهدیَنی سواءَ السّبیل(1)... آیا تو می دانی که از چه امام آیاتی که در شأن هجرت نخستین ِ موسی است فرا می خوانَد؟ عقل محجوب من که راه در جایی ندارد... ای رازداران خزاین غیب، سکوت حجاب را بشکنید و مُهر از لبِ فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دلسنگی که ما را صمٌ بُکم می خواهد... آه از این دلسنگی! سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟ طبیعت بشری در جست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد. یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنانی است که اسلام آورده اند اما در جست و جوی حقیقت ایمان نیستند. کُنج فراغتی و رزقی مُکفی... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی که او را از مکر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل که خانهء غفلت، پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است که صخره های بلند را نیز خُرد می کند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوستهء به خاک شود. اگر کشاکش ابتلائات است که مرد می سازد، پس یاران، دل از سامان برکَنیم و روی به راه نهیم. بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت کار بترساند. اگر رسم مردانگی سرباختن است، ما نیز چون سید الشّهدا او را پاسخ خواهیم گفت که: " ای پدر عبد الرحمن، آیا ندانسته ای که از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است که سر مبارک یحیی بن زکریا را برای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشکش بردند؟ آیا نمی دانی که بر بنی اسرائیل زمانی گذشت که مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را می کشتند و آن گاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند، آن سان که گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد."(2) ... اما، وای از آن مؤاخذه ای که خداوند خود اینچنین اش توصیف کرده است: اَخذَ عَزیزٍ مُقتَدرٍ.(3)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/29ساعت 10:6 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟ چرا باید راحت و فراغت را ترک گفت؟ طبیعت بشری در جست و جوی سامان و قرار است!!!
یار حسینی، کمی بیندیش شاید تو زودتر بیابی؟ چرا؟ چرا هجرت؟ و ......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 11:41 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
آیا او فراموش کرده بود که پدرش از مردم کوفه چه کشیده است؟ شمار نامه ها تا آنجا افزایش یافت که امام از پاسخ ناگزیر بود.امام حسین(ع) بر همان پیمانی عمل کرد که خداوند از انبیا و اوصیای ایشان و علما در امر به معروف و نهی از منکر ستانده است. آری حضور یاران حق، حجت را تمام می کند... اما آیا امام، مردم کوفه را نمی شناخته است؟ آیا او فراموش کرده بود که پدرش از مردم کوفه چه کشیده است؟ آن کدام رنج طاقت فرسائی است که چاه ها را رازدار ناله های علی (ع) کرده است؟ هیچ دیده ای که نخل ها بگریند؟ ... هرگز غروب هنگام در نخلستانهای کوفه بوده ای؟ گویی هنوز صدای بغض آلود امام از فاصله قرنها تاریخ به گوش می رسد که با مردم کوفه می گوید: "یا اَشباهَ الرّجالِ وَ لا رجالَ... ـ نامردمان مردم نما، ای آنان که همچون اطفال در عالم رویاهای خویش غرقه اید و عقلتان همچون نوعروسانِ تازه به حجله رفته است! دوست داشتم که شما را هرگز نمی دیدم و نمی شناختم که مرا از آن جز ندامت و اندوه نصیبی نرسیده است. خداوند مرگتان دهد که قلبم را سخت چرکین کرده اید و سینه ام را از غیظ آکنده اید... چون در ایام تابستان شما را به جنگ فرا خواندم، گفتید اکنون در بحبوحه خرماپزان است، بگذار تا گرما کمی پایین افتد! و چون در زمستان شما را گسیل داشتم، گفتید اکنون چله زمستان است بگذار تا سوز سرما فرو نشیند! و این بهانه ها همه تنها برای فرار از سرما و گرماست. شما که از سرما و گرما اینچنین می گریزید، از شمشیر دشمن چگونه خواهید گریخت؟!..." مگر امام فراموش کرده بود که کوفیان با برادرش امام حسن مجتبی (ع) چه کردند؟ از یک سو گرداگرد او را گرفتند و از دیگر سو برای معاویه نامه نوشتند که اگر می خواهی، حسن را دست بسته نزد تو می فرستیم! آری، امام کوفیان را می شناخت. اما امام، در ادای آن عهد ازلی، هرگز مآذون نیست که حجت ظاهر را رها کند. چگونه می توان همهآن هزارن نامه را نادیده انگاشت و حکم بر تآویل کرد؟ و از آن گذشته، اگر امام به دعوت کوفیان اعتماد نکند چه کند؟ آیا می توان با یزید دست بیعت داد و باز هم به جانب قبله نماز خواند؟ مفهوم صلح با یزید چه می توانست باشد؟ ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 10:28 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
| درباره وبلاگ |
هل من ناصر ینصرنی
www.emamhossein.blogfa.com وبلاگ اولین سایت تخصصی امام حسین(ع) و حضرت علی اصغر(ع) است؛ www.emamhossein.com وبلاگی مذهبی، عقیدتی و تاریخی درباره امام حسین (ع) و واقعه عاشورا |