![]() |
![]() |
|
| بخوان قُل اَعوذُ بربّ الفَلَق ، که این سرخی از خون فرزند رسول خدا ، حسین بن علی (ع) رنگ گرفته است. |
|
به مناسبت ولادت حضرت صاحب الامر و الزمان (ارواحنا فداه)
تماشای طلوع به تماشاى طلوع تو، جهانْ چشم به راه به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه به تماشاى تو اى نورِ دلِ هستى، هست آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه در شبستان شهود اشك فشان دوخته اند همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه ديدمش فرشى از ابريشم خون مى گسترد در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه! نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن كه زمين، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه زكريّا اخلاقى |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/06ساعت 7:54 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت ولادت با سعادت حضرت علی اکبر علیه السلام (۱)جان پدر پسر از بهر جانبازى به ميدان ظفر مى رفت پدر را سيل اشك از ديده همراه پسر مى رفت پسر تنها نمى رفت از براى بذل جان زيرا پسر مى رفت و دنبال سرش جان پدر مى رفت
(۲) پسری تازه جوان تا كه از كف پسرى تازه جوان داد حسين عالمى را ز غم خويش تكان داد حسين تا كه گلبوسه ز لب هاى پسر چيد لبش قدرت عاطفه خويش نشان داد حسين تا كه خاموش شد از زمزمه «يا وَ لَدى» عشق فرياد برآورد كه جان داد حسين جذبه عشق بنازم كه پس از داغ جوان حكمت صبر نشان بر همگان داد حسين گفت بر هاشميون نعش على را ببرند كز غم داغ پسر تاب و توان داد حسين نقد جان داد و به حق جان جهان را بخريد در كف خلق جهان خط امان داد حسين |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/03ساعت 10:1 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
چارمين نور الهى سلام اى چارمين نور الهى كليم وادى طور الهى تو آن شاهى كه در بزم مناجات خدا مىكرد با نامت مباهات تو را سجاده داران مىشناسند تو را سجده گزاران مىشناسند تو سجادى تو سجاده نشينى تو در زهد و ورع تنهاترينى قيامت مىشود پيدا جبينت به صوت «اين زين العابدينت» شبيه تو خدا عابد ندارد مدينه غير تو زاهد ندارد تو با درماندگان خود شفيعى تو با خيل جذامىها رفيقى سحرها نان و خرما روى دوشت صداى سائلان تو به گوشت فرزدق را تو شعر تازه دادى تو بر شعر ترش آوازه دادى تو ميقاتى تو مشعر زاده هستى عزيز من پيمبر زاده هستى تو كز نسل امير المؤمنينى پيمبر زاده ايران زمينى سزد شاهان فتند اينجا به زانو علىبن الحسين شهر بانو تو را ايرانيان رب مىشناسند تو را با نام زينب مىشناسند تو در افلاك زين العابدينى تو روى خاك با ما همنشينى قتيل تار گيسوى تو اصغر فدايى تو باشد همچو اكبر ابوفاضل همان ماه مدينه كنارت دست دارد روى سينه تو كوه عصمتى، لرزش ندارى تو از غير خدا خواهش ندارى تو در بالاى منبر چون رسولى تو در محراب خود گويا بتولى تو بابايى چنان شمشير دارى تو بابايى ز نسل شير دارى تو را شب زنده داران مىپرستند لبت را روزه داران مىپرستند تو جنسات از نيستان غدير است تو نامت روى ديوان غدير است تو بر پيشانى خود پينه دارى تو بر حق خدمتى ديرينه دارى تو آنى كه به كويت هر كه آمد غلام مستجاب الدّعوة باشد تو اشك مطلقى، گريه تبارى تو از روز ازل ابر بهارى تو مقتل سيرتى از جنس آهى تو مثل حنجر گل بى گناهى رعيتهاى تو شه زادگانند اسيران درت آزادگانند تو بزم روضه را بنيانگذارى تو در دل روضه ماهانه دارى تو از جنس غرور دخترانى تو آه سينه بى معجرانى تو منبر رفتهاى اما به ناقه سخنها گفتهاى امّا به ناقه
تو آن يعقوب يوسف زاده هستى تو آن از دست يوسف داده هستى
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/27ساعت 9:50 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
ولادت با سعادت سید الشهداء ـ امام حسین علیه السلام به پیشگاه مقدّس آقا امام زمان و همه شیفتگان آن حضرت مبارک باد. سخت حیران حسینم زارو گریان حسینم چه بود بهتر از این سخت حیران حسینم چه بود بهتر از این من نه خود می روم این ره که کسی می بردم خار دامان حسینم چه بود بهتر از این قبلتین دل من زینب و عباس شدند من مسلمان حسینم چه بود بهتر از این نوكران را همه با نام پدر بشناسد مست عرفان حسينم چه بود بهتر از اين
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/25ساعت 12:23 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت شهادت مظلومانه امام هادی علیه السلام
چرا چنين متوكل به ما جفا كردى شدى به كين متوسل ستم روا كردى غم مدينه مرا كم نبود اى ظالم؟ كه طعن و تهمت و تبعيد را روا كردى مگر مرا به تمسخر گرفتهاى كان شب به جشن و لهو و لعب خواهش غنا كردى براى من شب جشن تو پر ز ماتم بود خوشى نبود كه بر پايى ِ عزا كردى سرور و بزم تو تنها سر بريده نداشت چرا سرم نبريدى؟ به من جفا كردى ز روى پاك و نجيبم حيا نكردى تو؟ چسان ز شعر من اى بى حيا حيا كردى عبادت شب و ذكر و ترحمم ديدى ولى به دشمنى خويش اتّكا كردى هزار نقشه به قتلم كشيدى و اجرا بدست معتز ملعون در انتها كردى براى حفظ متاعِ دو روزه دنيا تو باب، در همه جا، سبّ اوصيا كردى به بغض آل على راه كربلا بستى جفا به زائر و سلطان نينوا كردى براى عُسرت و آزار زائران حسين پس از دو قرن عجب ظالمانه تا كردى چه دستها كه بريدى ز قبر پاك حسين به زجر و حرمله و شمر اقتدا كردى يزيد آب بر او بست و تو حَرَم بر آب به شاه تشنه لبان كار اشقيا كردى |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 7:51 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت ولادت با سعادت امام محمد باقر علیه السلام دلم پر می زند دلم پر مى زند امشب براى حضرت باقر كه گويم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر نديده ديده ى گيتى به علم و دانش و تقوا كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر ز بهر رفع حاجات و نياز خويش گرديده سلاطين جهان يكسر گداى حضرت باقر زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز كه جز حق كس نمى داند بهاى حضرت باقر نزايد مادر گيتى ز بهر خدمت مردم به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر به ذرات جهان يكسر بود او هادى و رهبر كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر برو كسب فضيلت كن چو مردان خدا اى دل ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر اگر گردد شفيع ما بنزد خالق يكتا بهر هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت بزير سايه و تحت لواى حضرت باقر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/25ساعت 5:1 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
روزی که عاشق و معشوق یکی شد گوش کن صدایی می آد از اعماق تاریخ صدایی زنده صدای خواهری، دختری، مادری بدرقه می کنند برادری، پدری و پسری باید سیاهی را از دشت بیرون کرد حادثه نزدیک است آب شرمگین زمین از خجالت خود را می بلعد و خوشید ننگین غم ِ این دارد، فردا برای که طلوع کند این طرف گهواره خالی است و جوانی ماهرخ در دستان پدر جان می دهد خیمه ها در انتظار نوشیدن آب از دستان عمو کمی آنطرف تر کلاغ ها شکسته اند بالهای کبوتر را گلها پر پر تن ها بی سر سوار بر مرکب می شود دخترش می گوید عمّه بابا به کجا می رود؟ عمّه با خون جگر می گوید به سوی یکی شدن می رود اندکی بعد تمام شد و چه زیبا بود یکی شدن عاشق و معشوق خدا عاشق بود و حسین معشوق یا حسین عاشق بود و خدا معشوق رامین.الف (رهگذر) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/21ساعت 11:17 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
غريب و خسته و تنها كنار خانه بنشستم مدينه گريه كن با من كه زهرا رفته از دستم واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها بنال از داغ آن بلبل كه پرپر در قفس ميزد بجرم يا على گفتن به پشت در نفس ميزد واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها غريبى مرا مردم همه با چشم خود ديدند ميان شعله آتش گلم را با لگد چيدند واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها بود هر شب همى نفرين به لب در دشت و صحرايم الهى بشكند دستى كه سيلى زد به زهرايم واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها گلاب از ديده جارى بر سر سجاده كن زينب براى مادرت زهرا كفن آماده كن زينب واويلا اه واويلا، شدم من يكه و تنها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/08ساعت 5:24 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت ولادت با سعادت امّ المصائب ، حضرت زینب (س)
ای همسفر با غصه ها و ماتم عشق ای خون جگر از ماجرای پر غم عشق ای سينه ات آيينه دار داغ گلها ای باغبان بی قرار باغ گلها ای همنوا با نينوا نای گلويت سرخی خون لاله ها آب وضويت در محملی از خون دل قلبت شکسته با ياد آن بانوی در محمل نشسته گاهی نشسته خود نماز شب بخوانی . تا حال زينب را به شام غم بدانی گاهی سرت بر تربت سلطان عشق است گاهی دلت کرب و بلا گاهی دمشق است چشمت ز خون و جانت از ماتم لبالب ذکر لبانت دم به دم شد وای زينب زينب خدای عشق و جان عالمين است ذکر طپشهای دل زينب حسين است چون طينت او از ازل شد نينوايی روحش حسينی است و قلبش کربلايی همراه ياران شد روانه از مدينه با خاطراتی جانگداز و سوز سينه گاهی به مهلا بوسه از دلدار گيرد گاهی به مقتل از غمش صد بار ميرد گاهی به نيزه زائر رخسار يارش گاهی به پيراهن کند ياد نگارش از کربلا تا شام غم احرام بسته . در حج خونينش سر از محمل شکسته در سينه زينب که مجنون حسين است دل نيست قلبش مشتی از خون حسين است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/31ساعت 7:26 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
من کرببلا را چو خزان دیدم و رفتم چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم ای باغ که داری تو بسی گل بگلستان این خرمن گل را بتو بخشیدم و رفتم در کرببلا زینت آغوش نبی را آوردم و غلطیده بخون دیدم و رفتم ممکن چو نشد حنجر پاک تو ببوسم آن حنجر پرخون تو بوسیدم و رفتم یاد آمدم آنروز که گفتی جگرم سوخت چشم از تن صدچاک تو پوشیدم و رفتم چون همره ما هست سر غرقه بخونت من یاد لب تشنة تو بودم و رفتم بگسست اگر دشمن دون ریشة دین را با موی پریشان همه سنجیدم و رفتم بس کن تو دگر کاه ربائی سخن خود من یک گلی از گلشن دین چیدم و رفتم کاه ربائی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/31ساعت 7:21 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
.... سر می فروشد
عاشق صادق به بازار فنا سر مى فروشد ترك هستى كرده خنجر زير خنجر مى فروشد با گلو صد بوسه از جان مى دهد بر تيغ كارى آن كه خود را در مناى عشق داور مى فروشد هر سرى پرشورتر باشد چو مهر عالم آرا ذرّه ذرّه جنس را در عالم ذرّ مى فروشد از كمان عشق پيكان مى خورد تا پر وليكن عشق پيكانش به نرخ جان مكرّر مى فروشد انبيا در پيشگاه قرب حق لاحول گويان كاز عَرَض بگذشته است اين شاه، جوهر مى فروشد گاه عون و جعفر و عباس مى سازد فدايى گاه روى دست خود شش ماهه اصغر مى فروشد گاه مسلم مى فرستد كوفه گه اكبر به ميدان جنس خود را هر كجا باشد مقدّر مى فروشد مى دهد انگشت و انگشتر به راه دوست آرى هر چه دارد رايگان در راه داور مى فروشد در گلستان ولايت بلبل گلزار معنى هر گلى از تشنگى گرديد پرپر مى فروشد اهل بيت مو پريشان را به بازار اسيرى از دل و جان برده با جمع مكسّر مى فروشد چون شريح آن كس كه شد ظاهر صلاح خلق «حدّاد» آن بهيمه بر خلايق هيمه تر مى فروشد حاج عبّاس حداد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/22ساعت 11:9 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
تشنه اند ،
تشنه اند ،
تشنه اند ،
چشمان جهان ،
چشمان تاریخ ،
چشمان علقمه ،
که تنها یک بار دیگر بنوشند :
تراژدی بی مانندت را . جستجو می کنیم ،
« برادری» را
در کتاب لغت ؛
« تو» را ،
در اینترنت ؛
« خدا» را ،
در زندگی گم کرده ایم . تو با خودت چه کردی ؟
تو با برادرت چه کردی ؟
تو چه کردی با ذهن فرسوده ی تاریخ ؟
که ما هم
اسطوره شویم . تو یک اتّفاق بودی
برای آب .
گرچه آب ، روی آن ندارد ،
دل آن ندارد ،
زبان آن ندارد ،
که بگوید : چه دید و چه شد
که آبروی شرافت پر رنگ تر نمود . تو یک اتّفاق بودی
برای علقمه ،
که پیوست شود ، نامش
به کربلا ،
درجغرافیای ذهن فرسوده ی تاریخ . و تو یک اتّفاق بودی
برای خدا ،
که اعتبارت ،
بهانه ای باشد
برای دوای دردهای بندگانش . ما ، با نامت
می پروریم ، روح را
تا کوه را ،
یارای ایستادن نباشد در برابرمان .
و زیر علَمَت ، بیمه ایم .
بی میل به دانستن اینکه :
برادرم تب دارد ؟!
کودکش گرسنه است ؟!
کلبه اش می سوزد ؟!
فداکاری یعنی چه ؟
برادر ، کیلو چند ؟ آقا ! جستجو می کنیم ،
« برادری» را
در کتاب لغت ؛
« تو» را ،
در اینترنت ؛
« خدا» را ،
در زندگی گم کرده ایم . سقّای تشنه لبان !
کودکان ،
همچنان ،
بی تاب آب اند .
مجيد آخته ( واله ی بجنوردی ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/01/11ساعت 1:49 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت شهادت امام رضا (ع)
نقاره می زنند قلبى شكست و دور و برش را خدا گرفت نقاره مىزنند... مريضى شفا گرفت ديدى كه سنگ در دل آئينه آب شد ديدى كه آب حاجت آئينه را گرفت خورشيدى آمد و به ضريح تو سجده كرد اينجا براى صبح خودش روشنا گرفت پيغمبرى رسيد در اين صحن پر ز نور در هر رواق خلوت غار حرا گرفت از آن طرف فرشتهاى از آسمان رسيد پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت زير پرش نهاد و به سمت خدا پريد تقديم حق نمود و سپس ارتفاء گرفت چشمى كنار اينهمه باور نشست و بعد عكسى به يادگار از اين صحنهها گرفت دارم قدم قدم به تو نزديك مىشوم شعرم تمام فاصلهها را فرا گرفت دارم به سمت پنجره فولاد مىروم جايى كه دل شكت و مريضى شفا گرفت السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/28ساعت 11:11 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت شهادت امام حسن مجتبی (ع) طشت طلب کرد در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد خونیکه خورده در همه عمر از گلو بریخت خود را تهی زخون دل چند ساله کرد نبود عجب که خونجگر گر شدش بجام عمریش روزگار همین در پیاله کرد نتوان نوشت قصة درد و مصیبتش ور میتوان زغصه هزاران رساله کرد زینب دردی معجر و آه از جگر کشید کلئوم زد بسینه و از درد ناله کرد هر خواهریکه بود روان کرد سیل خون هر دختریکه بود پریشان کلاله کرد یا رب به اهل بیت ندانم چسان گذشت آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت دعا یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/26ساعت 11:5 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت رحلت پیامبر خاتم، رسول مهربانی و رحمت ، محمّد مصطفی (ص)
مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد خدا که در حرم امن خويش راهت داد هجوم جهل و خرافه ، هجوم تاريکي خدا پناه در آن دوره سياهت داد خدا، خدا و خدا ، آن خداي بي مانند همان که عصمت پرهيز از گناهت داد همان که جان نجيب تو را مراقب بود همان که سينه خالي از اشتباهت داد توان و توشه به پايان رسيده بود ، ولي خدا رسيد به فرياد و زاد راهت داد بگو که نعمت پروردگار پنهان نيست خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد خدا که فرصت تشخيص راه و چاهت داد چقدر واقعه آسماني و شفاف خدا به يمن دعاهاي صبحگاهت داد خدا که عاقبتي خير و خوش عطايت کرد خدا که آينه را نور با نگاهت داد قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست قسم به شب که خدا برتري به ماهت داد خدا که اشک تو را جلوه گهر بخشيد خدا که شعله روشن به جاي آهت داد خدا که جان تو را از الهه ها پيراست خدا که غلغله قوم لا اله ات داد يتيم آمده ام ، مانده ام ، پناهم ده مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد این روزها و شبهای پربرکت ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/26ساعت 10:42 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
به مناسبت شهادت امام حسن مجتبی(ع) عزای حسن(ع) اى دل خون شده! ايّام عزاى حسن ست كز ثَرى تا به ثريّا همه بيت الحزن ست پيرهن چاك زنم در غم آن گوهر پاك گز غمش چاك ملك را به فلك پيرهن ست قسمت آل عبا اى فلك از گردش تو گوئيا درد و غم و رنج و بلا و محن ست بشكنى گوهر دندان نبى گاه به سنگ گاه بر بازوى حيدر ز جفايت رسن ست گه دَرِ كينه به پهلوى بتول عَذرا مى زنى، كينه بلى عادت چرخ كهن ست گه بود خنجر خونخوار تو بر خلق حسين گه ز تو سوده الماس به كام حسن ست خاطرم از اَلَمِ اين يك، دارالالم ست سينه ام از حَزَنِ آن يك، بيت الحزن ست عرش از بوى يكى پر بود از ناقه چين خاك از خون يكى پر ز عقيق يمن ست هر كه گويد چو «طرب» مرثيه آل عبا به يقين جنّت فردوس مر او را وطن ست (نصر اصفهانى «طرب») در ماتم کريم اهل بيت(ع)
داغي زماتم تو فزونترنمي شود از داغ جانگداز تو اي گوهر وجود سنگ است هر دلي که مکدّر نمي شود ظلمي که بر تو رفت زبيداد اهل ظلم بر صفحه خيال مصوّر نمي شود تنها جنازه تو شد آماج تيرکين يک ره شد اين جنايت و ديگر نمي شود بي بهره از فروغ ولاي تو يا حسن مشمول اين حديث پيمبر نمي شود فرمود ديده اي که کند گريه بر حسن آن ديده کور وارد محشر نمي شود دارم اميد بوسه قبر تو در بقيع امّا چه مي توان که ميسرّ نمي شود با اين ستم که بر تو و بر مدفنت رسيد ويران چرا بناي ستمگر نمي شود آن را چه دوستي است " موّيد " که ديده اش از خون دل ز داغ حسن، تر نمي شود سید رضا مؤید
غربت غريب اهل بيت ز آن طشت پر زلخت جگر در مقابلش پيدا بود که زهر چه کرده است با دلش مظلوم چون علي و به مظلوميش گواه آن پاره هاي دل، که بود در مقابلش او حاصل نبوّت و بيداد دشمنان از آب شعله خيز، شرر زد به حاصلش عمر حسن ز عمر علي سخت تر گذشت تا آن که مرگ آمد و حلّ کرد مشکلش از ورطه اي که بود کران تا کران ملال موجي زد و رساند، شهادت به ساحلش هر مرد راست محرم دل همسرش، ولي غربت ببين که همسر او گشته قاتلش از زهر، پاره پاره و از صبر، ريز ريز قرآن برگ برگ شهادت بود دلش چشمش به لطف اوست "مؤيد" که دم زند گاه از مصائب وي و گاه از فضائلش سید رضا مؤید با سپاس فراوان از دوستان خوبمون در وبلاگ هیئت محبّان امام حسن مجتبی (ع) ـ زاهدان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/26ساعت 10:36 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
الشام...الشام...الشام...غربت شمار شهيدان اندوه... اندوه... اندوه... ای شام تار شهيدان می خواهم ای شام نيلی! آنقدر آتش بگريم تا عاقبت گم شوم گم گم در غبار شهيدان می خواهم آنسان بگريم تا در تف خون بپيچد پژواك فريادهای دنباله دار شهيدان هيهات هيهات هيهات: بانگ انا الحق عشق است هيهات گو می روم من تا پای دار شهيدان اي عشق آلوده دامن ! شايد شفيع تو باشم گر روز محشر بر آرم سر از تبار شهيدان جان بر لب آمد كجايی؟ اي خون بهای من و عشق! الغوث الغوث الغوث ای انتظار شهيدان
عبد الحميد رحمانيان
وداع جان ز تن آسان نباشد كسی غير از تو بر من جان نباشد الهی خواهری گريان نباشد
یکی از دوستان همیشگی : به یاد سید جواد ذاکر
کربلا داغ عطش بر لب بود
یکی از دوستان همیشگی : ذاکر عاشورائی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/28ساعت 8:50 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
سرّ ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود زخمه زخمي ترين فرياد در چنگ سكوت از طراز نغمه وا مي ماند اگر زينب نبود در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ در گلوي چشمها مي ماند اگر زينب نبود ذوالجناح داد خواهي ، بي سوار و بي لگام در بيابانها رها مي ماند اگر زينب نبود در عبور از بستر تاريخ ، سيل انقلاب پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود
قادر طهماسبي(فريد) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/10ساعت 11:0 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده
گوشه ای از کربلا جا و مکانم بده حسین غریب، یا مظلوم بلبل باغ ولا بال و پری داشت نداشت نخل اُمید دلش برگ و بری داشت نداشت هر چه می گفت که من تشنه لبم سنگ زدند ناله اش در دل کوفی اثری داشت نداشت حسین غریب، یا مظلوم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/10ساعت 0:31 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
هرکه را عشق حسین نیست ز خود بی خبر است
کشته عشق حسین از همه کس زنده تر است بس که آن جلوه توحید مرا در نظــر است هر کجا می نگرم نور رخش جلوه گر است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/03ساعت 7:57 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
اي که به عشقت اسير خيل بني آدمند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/02ساعت 8:55 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
خواهيد به سوي دوست پرواز كنيد يا زندگي دوباره آغاز كنيد يك پنجره از اتاق تنهائيتان هر صبح به سمت كربلا باز كنيد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/02ساعت 8:52 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
حیثیت شهادت
نمی گذارد که آبروی مرگ را بریزند! شهادت همیشه، هوای مرگ را دارد؛ و کربلا، نیز ـ از همان کودکی ـ رو به قبله کردن جهان را ، زیر دست های مهربانِ فَدک، فرا گرفته است! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/02ساعت 8:19 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
تا کرب و بلا باشد بی خانه نخواهم شد تا نوکریت دارم بیکار نخواهم شد من مست ابالفضلم هشیار نخواهم شد از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/01ساعت 10:9 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
دلم به عشق یارم گرفته حال و هوایی
نوشته روی قلبم به خطّ کرب و بلایی همه هستی ام حسینه می و مستی ام حسینه سرور لبم حسینه خواب هر شبم حسینه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/01ساعت 10:6 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
بزرگ فلسفه ي شاه دين حسين (ع) اين است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/30ساعت 0:24 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
اگر نبود خون حسین(ع)
خورشید سرد می شد و دیگر در آفاق جاودانهء شب نشانی از نور باقی نمی ماند.... حسین(ع) چشمهء خورشید است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 10:31 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
خاک کربلا منتظر قدوم مبارک مولای عشق است .... این روزها چه در سر داری ؟ روزهای انتهای ماه ذی الحجه را چگونه می گذرانی؟ وقتی که کاروان حسینیان به سوی شهادت و میدان نبرد گام برمی دارد، تو در این دنیای پر آشوب از کدامین سپاهی؟ مبادا دنیایت تو را از حسین (ع) و یارانش، تو را از دعای خیر زینب(س)، تو را از آزاد شدن و ... دور سازد؟ بگو تا خودت بدانی، محرم دارد می آید، زود باش تصمیمت را بگیر؛ قطعه قطعه می شوی برای حسین(ع) یا زر می ستانی برای قطعه قطعه کردنِ .... مباد بر ما که دین را سر ببریم....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 9:58 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
آن بهشتي رو كه عزم سير در گلزار داشت بر لبش شهد شكر در ذكر يا غفّار داشت
با زبان عشق رمز عشق را اظهار داشت
بلبلي برگ گلي خوشرنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت
گفتم اي جان عاشقي را منشا ارشاد چيست اين بناي جاودان را باني و استاد كيست
گفت مرغ روح در زندان تن آزاد نيست
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست گفت ما را شوق وصل يار بر اين كار داشت
لاله رخسار گلگونش چو آتش بر بياض دولت بيدار عشقش را نباشد انقراض
رهروي كوي وفايش را نباشد ارتحاض
يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض پادشاه كامران بود از گدايان عار داشت
اي خوش آن چشمي كه باشد آشنا با حسن دوست مي دهد آيينه ي دل را جلا با حسن دوست
محفل عشاق را باشد صفا با حسن دوست
در نمي گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست خرم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت
گر قبول افتد كه طوف كعبه ي جانان كنيم فخر بر خورشيد و ماه و انجم و كيوان كنيم
بهر قربان در مناي دوست جان قربان كنيم
خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
اي دل از دنيا حذر كن پخته شو خامي مكن خاك راه اهل دل مي باش و خودكامي مكن
سر به پاي راستان بگذار و نمامي مكن
گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
جلوه ي عشق است يوسف را چراغ راه خير گر به چاه افكند خويشش ور برون آورد غير
دل كه با حق آشنا شد خواه مسجد خواه دير
وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير ذكر تسبيح ملك در حلقه زنّار داشت
از مقامش بر مشام جان وزد بوي بهشت چون به گلگشت آمد آن گلچهر در گلزار و كشت
كلك مرداني به تضمينش خوش اين طغرا نوشت
چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت شيوه ي جنات و تجري تحتها الانهار داشت
تضميني از لسان الغيب محمد علي مرداني
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 9:46 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنجه فرموده اند: کُلُّ یَوم عاشورا و کُلُّ اَرّض کربلا ... این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد. ... و تو، ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در زخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبهء بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای، نومید مشو، که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حَصینِ لازمان و لامکانِ ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافلهء سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/10/21ساعت 10:56 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
یاران! شتاب کنید، قافله در راه است. می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند؟ آری، گناهکاران را در این قافله راهی نیست... امّا پشیمانان را می پذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم حسین است، و اگر نبود باب توبه ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رهاشده و سرگردان، در این برهوت گمگشتگی وامی ماند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/10/21ساعت 10:53 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
امروز در آن سوی شهادت با پدرم مسلم ملاقات می کنم...
امروز در آن سوی شهادت با پدرم مسلم ملاقات می کنم. امروز به دیدار جوانمردانی نائل می شوم که همه بر سر دین پیامبر سر نهاده اند. قبیله برگزیده ای که سخن جز به راستی نگفتند و راه جز به درستی نپیمودند و هرگز روی از قبله صداقت نگرداندند . قومی که برگزیده اند و اهل کرامت. قومی که شهره اند به هاشمی و نسب به نخلهای کرامت و عزت می برند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/08ساعت 1:57 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
| درباره وبلاگ |
هل من ناصر ینصرنی
www.emamhossein.blogfa.com وبلاگ اولین سایت تخصصی امام حسین(ع) و حضرت علی اصغر(ع) است؛ www.emamhossein.com وبلاگی مذهبی، عقیدتی و تاریخی درباره امام حسین (ع) و واقعه عاشورا |