![]() |
![]() |
|
| بخوان قُل اَعوذُ بربّ الفَلَق ، که این سرخی از خون فرزند رسول خدا ، حسین بن علی (ع) رنگ گرفته است. |
|
دوستان عزیز
از تاریخ ۲۵ شهریور وبلاگ " هل من ناصر ینصرنی" به آدرس www.emamhossein.blogsky.com منتقل گردید خواهشمند است لینک " هل من ناصر ینصرنی " را به آدرس داده شده تغییر دهید التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/25ساعت 9:47 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پیاش بروید،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 9:50 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/06ساعت 10:10 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
هر وقت به ياد غريبی مولا می افتم ،غريبی خودم يادم می ره هر وقت ياد دلتنگی مولا مي افتم،دلتنگی خودم يادم می ره هر وقت ياد مولا می افتم ،خودم يادم می ره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/04ساعت 9:27 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
خدایی، تنهایی ست ـ
و توحید، تحمّل تنهایی!... پیامبر عزیز اسلام، وقتی به دهه ی آخر ماه رمضان می رسید، امر می داد که رختخوابش را ـ کلاً ـ بربندند و تاماه شوال در نیاید، نگشایند! بیداری، شرط اوّل قدم، در بیدارسازی است: شباویزی، شب انگیزی، احیا، خلوت و مناجات... درد انسان چیز دیگری است. جراحت آدمی، با این درمان های پیش پاافتاده، دوا نمی شود! تا به حال پیش آمده، آنقدر تنهایی که با وجود نزدیکترین ها هم تنهایی؟! و آنقدر درد تو را احاطه کرده، که هیچ تسکین دهنده ای آرامت نمی کند؟! دردت چیست؟ جسمت آزارت می دهد یا این روح سرگردان و یا آزارت می دهند؟! و یا ...........؟ یا اینکه ...........................؟ شاید هم تو ....................؟!!!نه..
درد انسان، تنهایی است و راز نجات، در مناجات!........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/03ساعت 0:38 قبل از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
الا یا ایّها السّاقی ادر کاساً و ناولها
که عشق آسان نمود اوّل ولی اُفتاد مشکلها نمی دانم باید تسلیت بگویم و یا برای ورود آقایم به کرب و بلا به ایشان شادباش بگویم. آقاجان، مگر سر خود را بر نیزه ندیده اید؟ مگر بوی خون را نمی شنوید؟ آنهم با اهل بیت؟ آنهم با علی اصغر(ع)؟ با وجود زینب(س)؟ با حضور دردانهء سه ساله تان؛ رقیه(س)؟.... نه، انگار کار از کار گذشته است، قرنهاست کار از کار گذشته است.... اما، خوب که نگاه می کنی می بینی رمزی را که با تو گفته می شود، چه رازی را با تو باز می گویند: کلّ اَرض کربلا و کلّ یوم عاشورا. یعنی اگرچه قبله در کعبه است؛ امّا فَاینَما تُوَلّوا فَثَمّ وَجه الله.(بقره/۱۱۵) یعنی هر جا که پیکر صدپارهء تو بر زمین افتاد، آنجا کربلاست؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره. و هر گاه که عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست؛ باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره. و اگر آن قافله را قافلهء عشق خواندیم در سفر تاریخ، یعنی همین. السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/30ساعت 10:30 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
ای دریغا که همه مزرعهء دلها را
علف هرزهء کین پوشانده ست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 1:12 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
امروز صبح، بعد از آن ظهر و کمی دورتر شب می شود و باز هم همین تکرار، این روزها که بیاید چه فرقی می کنم با پیش از اینم این ماه که بگذرد چه؟ وای اگر این محرم هم بیاید و بگذرد و گریه ای و اشکی از سر عادت، آهی و ده شب بر سر و سینه زدن و باز یادم برود آقای من فقط محرم ها به سراغم نمی آید.... همیشه ام عاشورائی باشد و هر جا که باشم کربلا
طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است اینکه خود می دانم که نکردم فکری که تامّل ننمودم روزی
ساعتی یا آنی که چنان می گذرد عمر گران کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات همه گفتند: کنون تا بچه است! بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ! که پس از این ز چه رو؟ نتوان خندیدن؟ از هم اکنون باید: فکر آینده کند. دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند سومی گفت: همان گونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش، همچنین فردایش با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چنان دی بگذشت؟ آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟ نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
چه توانی که ز کف دادم مفت من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات! آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار و مرا می گفتند که چو آنها باشم که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم فکر تامین معاش فکر ثروت باشم فکر همسر باشم .............. کس مرا هیچ نگفت زندگی ثروت نیست زندگی داشتن همسر نیست
زندگی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست من نفهمیدم و کس نیز به من هیچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم پای در راه حقایق بنهم با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقایق کوشم شربت جرأت و امید و شهامت نوشم زره جنگ برای بد و ناحق پوشم ره حق پویم حق جویم و پس حق گویم آنچه آموختم بر دگران نیز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعلهء خویش ره نمایم به همه گر چه سراپا شورم من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 1:8 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/07ساعت 9:6 بعد از ظهر دست نوشتهء زرین قلم |
|
| درباره وبلاگ |
هل من ناصر ینصرنی
www.emamhossein.blogfa.com وبلاگ اولین سایت تخصصی امام حسین(ع) و حضرت علی اصغر(ع) است؛ www.emamhossein.com وبلاگی مذهبی، عقیدتی و تاریخی درباره امام حسین (ع) و واقعه عاشورا |